روزنه اميد
وبلاگ شخصي حميد جعفري 
قالب وبلاگ
توي باغ بزرگ سيب, دنبال پروانه زيبا و چشم نواز مي دويدم, باغ پاياني نداشت و هر چه مي دويم به انتهايش نمي رسيدم, صداي بلبلان از همه جا به گوش مي رسيد و نسيمي روح بخش از سمت درياچه حيات مي وزيد. ناگهان صداي انفجار مهيبي از سمت آسمان شنيدم, بلافاصله تاريكي همه جا را فرا گرفت. از شدت ترس و وحشت, دستانم را روي سرم گذاشتم و محكم چشمانم را بستم. بعد از اينكه صدا قطع شد, چشمانم را كم كم باز كردم تا ببينم قضيه چيه؟ ولي متوجه شدم كه توي رختخوابم هستم. خوشحال شدم كه خواب بودم و باز دوباره چشمانم را بستم تا بخوابم ولي سر و صدايي آزار دهنده نمي گذاشت, وقتي خوب توجه كردم فهميدم سر و صدا از توي كوچه مي آيد. بلافاصله بلند شدم تا بفهمم علت سر و صداي آخر شب چيه؟ ديدم كه پژو ماشین زن همسايه است ولي چرا رفته توي حياط  اون یکی همسايه در حالي كه درب حياط افتاده روي ماشين. تازه فهميدم كه منشا انفجار توي رويايم چه بوده است, آخه بهشت زير پاي مادران است.


برچسب‌ها: بهشت زير پاي مادران
[ پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393 ] [ 10:15 ] [ حميد جعفري ]
استاد اخمهايش را در هم كشيده بود و به فلش مموري خيره شده بود. ناگهان لب به سخن گشود: خدا رحم كرد كه قبلا از مطالبش پرينت گرفته بودم. بلافاصله يكي از بچه ها بلند شد و گفت: استاد, رايانه عمومي مدرسه,  یعنی همين. استاد گفت: رايانه نه, بيمارستان عفوني.


برچسب‌ها: بيمارستان عفوني
[ سه شنبه بیست و دوم مهر 1393 ] [ 10:27 ] [ حميد جعفري ]
ابتداي خيابان منتظر اتوبوس واحد بودم و ماشين هاي رنگارنگ با مدل هاي پايين و بالا را نگاه مي كردم. فكر مي كردم كه در آينده چه ماشيني سوار خواهم شد. توي همين فكر بودم كه, ماشيني آمد و مقابلم, پشت چراغ قرمز ايستاد. روي شيشه اش نوشته شده بود "آخرش, مسافر خودمي" بلافاصله چراغ سبز شد و ماشين به سمت بهشت زهرا رفت.


برچسب‌ها: آخرش مسافر خودمي
[ دوشنبه بیست و یکم مهر 1393 ] [ 20:54 ] [ حميد جعفري ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

قلم یعنی روزنه امید

لاتقنطوا من رحمة الله .:: از رحمت خداوند نا اميد نشويد( سوره زمر/ آیه 53)

قال الامام علی - علیه السلام - : قَتَلَ القُنُوطُ صَاحِبَهُ.
امام علی - علیه السلام - فرمود: ناامیدی، صاحب خود را می کشد.
«غرر الحکم، ح 6731»

امید را از دست مده (داستان کوتاه)
تنها بازمانده‌ي يك كشتي شكسته به جزيره ي كوچك خالي از سكنه اي افتاد. او با دلي لرزان دعا كرد كه خدا نجاتش دهد.
روزها افق را به دنبال یافتن کمک از نظر مي گذراند اما كسي نمي آمد. سر انجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها كلبه اي بسازد تا خود را از باد و باران محافظت كند و دارا يي هاي اندكش را در آن نگه دارد.
روزي كه پس از پرسه روزانه و جستجوي غذا در حال برگشتن به كلبه بود با دیدن دود غلیظی که از آنجا بلند می شد با شتاب خود را به کلبه رساند و آنجا را در حال سوختن دید. همه چيز از دست رفته بود. در جا خشكش زد. از شدت خشم و اندوه فرياد زد:«خدايا تو چطور راضي شدي با من چنين كاري بكني؟»
صبح روز بعد با بوق كشتي اي كه به ساحل نزديك مي شد از خواب پريد. خود را به سرعت به ساحل رساند و وقتی با ملوانان روبرو شد پرسيد: «شما ها از كجا فهميديد من اينجا هستم؟» ملوانان با تعجب جواب دادند: « خوب ما متوجه علايمي دودی که می فرستادی شديم!»
آرشيو مطالب
امکانات وب





Powered by WebGozar